مقدمه
هدف من در اين نوشته كوتاه اين است كه اصول و مبانىِ روانكاوى را تدوين و به نحو به اصطلاح غيراستدلالى بيان كنم، يعنى به موجزترين و سرراستترين شكل ممكن. طبيعتاً مقصود من اين نيست كه خواننده به اين نظريه ايمان آورد يا اعتقاد راسخى به آن پيدا كند.
آموزههاى روانكاوى مبتنى بر مشاهدات و تجربيات بىشمارند و فقط آن كسى كه مشاهدات و تجربيات مذكور را در مورد خود و ديگران تكرار كرده باشد مىتواند به قضاوتى شخصى درباره اين نظريه برسد.
بخش نخست
ذهن و نحوه كاركرد آن (2)
فصل 1
دستگاه روان
روانكاوى يك موضوع اساسى را مفروض تلقى مىكند، موضوعى كه صرفا با توسل به انديشه فلسفى مىتوان دربارهاش به بحث پرداخت، اما دليل موجهبودن اين فرض را بايد در نتايج آن جست. دانستههاى ما در خصوص آنچه روان (يا حيات ذهنى) مىناميم از دو نوع است: اولاً اندام جسمانى و عرصه عملكرد آن كه عبارت است از مغز (يا دستگاه عصبى) و [ ثانيا ] از سوى ديگر اَعمالِ خودآگاهانه ما كه دادههايى بلافصلاند و به هيچ روى نمىتوان آنها را بيش از اين توصيف كرد. هرآنچه بين اين دو قرار دارد براى ما ناشناخته است و دادههاى مذكور واجد هيچ رابطه مستقيمى با اين دو حد نهايىِ دانشِ ما نيستند. اگر چنين رابطهاى وجود داشت، حداكثر مىتوانست محل دقيق فرايندهاى ضمير آگاه را بر ما معلوم كند، ولى كمكى به شناخت آن فرايندها نمىكرد.
دو فرضيه ما از اين منتهىاليه يا سرآغازِ دانشمان سرچشمه مىگيرد. نخستين فرضيه به تعيين محل فرايندهاى ضمير آگاه مربوط مىشود. ما چنين فرض مىكنيم كه حيات ذهنى، كاركرد دستگاهى است كه ويژگيهاى آن عبارتاند از امتداد در مكان و تشكيل شدن از چندين بخش. به بيان ديگر، ما تصور مىكنيم كه [ ساختار ] اين دستگاه همانند يك تلسكوپ يا ميكروسكوپ يا چيزى شبيه به آنهاست. گرچه در گذشته نيز تلاشهايى در اين زمينه صورت گرفته است، اما تبيين چنين استنباطى به اين شكلِ محكم و منسجم امرى بديع و بىسابقه است.
ما از راه مطالعه تكوين فردىِ انسانها، به اين دانش درباره دستگاه روان نائل شدهايم. ديرينهترينِ اين حوزهها يا كنشگرانِ روان را «نهاد» مىناميم. «نهاد» شامل تمامى آن خصايصى است كه فرد به ارث مىبَرَد، تمامى آن خصايصى كه در بدو تولد با او هستند و در سرشت او جاى دارند. به همين سبب، مهمترين جزءِ «نهاد» غرايز هستند كه از سامان بدن سرچشمه مىگيرند و تبلور روانىِ آنها ابتدا در اينجا [ يعنى «نهاد» ] به شكلهايى كه براى ما ناشناخته است رخ مىدهد.(3)
تأثير دنياى بيرونى و واقعىِ پيرامونِ ما باعث تحولى خاص در بخشى از «نهاد» شده است. «نهاد» در بدو امر حكم يك لايه قشرى را داشت كه از اندامهاى لازم براى دريافت محركها و نيز از تمهيداتى برخوردار بود تا بتواند در برابر محركها همچون يك سپرِ محافظ عمل كند؛ [ ليكن به دليل تأثير دنياى بيرونى، ] بخشى از «نهاد» از اين حالت اوليه به سازمان ويژهاى تبديل گرديده است كه از اين پس همچون واسطهاى بين «نهاد» و دنياى بيرونى عمل مىكند. اين حوزه از ذهن را «خود» ناميدهايم.
ويژگيهاى اصلىِ «خود» بدين قرارند: در نتيجه ارتباط از پيش برقرار شده ادراك حسى و كنش عضلانى، «خود» حركتهاى اختيارى را تحت فرمان خويش دارد. تا آنجا كه به رخدادهاى بيرونى مربوط مىشود، «خود» وظيفه مذكور را از اين طريقها انجام مىدهد: از راه واقف شدن به محركها؛ از راه انباشتن تجربياتى درباره آنها (در حافظه)؛ از راه اجتناب از محركهاى فوقالعاده قوى (با گريز [ از آن محركها ] )؛ از راهِ حل و فصل كردن محركهاى ملايم (با سازگارى)؛ و سرانجام از راه فراگيرى نحوه ايجاد تغييرات مصلحتآميز در دنياى بيرونى، تغييراتى كه به نفع «خود» هستند (با فعاليت). تا آنجا كه به رخدادهاى درونى مربوط مىشود، در ارتباط با «نهاد»، «خود» آن وظيفه را از اين طريقها انجام مىدهد: از راه مسلط شدن بر خواستهاى غرايز؛ از راه تصميمگيرى درباره اينكه آيا آن خواستهها اجابت شوند يا خير؛ از راه موكول كردن اجابت آن خواستهها به زمان و اوضاع مساعد در دنياى بيرونى؛ يا از راه سركوب كردن تمام تحريكاتِ آن خواستهها. نحوه عملكرد «خود» با در نظر گرفتن تنشهاى حاصل از محركها معين مىشود، خواه اين تنشها ذاتىِ آن باشند و خواه به آن اِعمال گردند. پديد آمدن اين تنشها عموما به صورت عدملذت احساس مىشود و كاهش يافتنشان به صورت لذت. با اين حال، آنچه به صورت لذت يا عدملذت احساس مىشود احتمالاً اوج مطلقِ اين تنش نيست، بلكه جزئى از ضرباهنگ تغييراتِ آن تنشهاست. «خود» تقلا مىكند تا به لذت دست يابد و از عدملذتْ برى باشد. هر افزايشى در عدملذت كه فرد توقعِ آن را دارد و پيشبينىاش مىكند، با يك علامت اضطراب مواجه مىگردد. روى دادن چنين افزايشى ــ خواه تهديدى از درون باشد و خواه تهديدى از بيرون ــ خطر ناميده مىشود. گهگاه «خود» ارتباطش با دنياى بيرون را قطع مىكند و به حالت خواب فرو مىرود؛ در اين حالت، «خود» تغييرات گستردهاى در سامانِ خويش ايجاد مىكند. از اين حالت خواب چنين مىتوان استنباط كرد كه سامانِ يادشده عبارت است از توزيع خاصى از انرژىِ ذهن.
دوره طولانىِ كودكى ــ كه طى آن انسانِ در حال رشد با اتكا به والدينش به زندگى ادامه مىدهد ــ رسوبى را از خود باقى مىگذارد كه عبارت است از شكلگيرىِ كنشگرى ويژه در «خود»، كنشگرى كه تأثير والدين از طريق آن ادامه مىيابد. اين كنشگر، «فراخود» ناميده شده است. اين «فراخود»، از حيث اينكه از «خود» متمايز مىگردد و مخالف آن است، نيروى سومى را [ در ذهن ] تشكيل مىدهد كه «خود» مىبايست برايش اهميت قائل شود.
نحوه عملكرد «خود» چنان بايد باشد كه هم خواستهاى «نهاد»، هم خواستهاى «فراخود» و هم [ الزامات ] واقعيت را همزمان اجابت كند؛ به سخن ديگر، «خود» مىبايست خواستهاى اين سه عامل را با يكديگر وفق دهد. چند و چون رابطه «خود» و «فراخود» را هنگامى مىتوان بهطور كامل دريافت كه ريشه آن رابطه را در نگرشهاى كودك درباره والدينش بيابيم. البته نحوه عملكرد اين تأثير والدين نه فقط شخصيتهاى پدر و مادر واقعىِ كودك، بلكه همچنين سنتهاى خانوادگى و نژادى و ملىِ انتقال يافته به كودك از طريق آنان و نيز الزاماتِ محيط اجتماعىِ بلافصلى را كه آنها بازمىنمايانند شامل مىشود. به طريق اولى، در فرايند رشد فرد، كسانى كه بعدها جانشين يا جايگزين والدين او مىشوند (از قبيل معلمان و الگوهاى آرمانهاى اجتماعىِ تحسينشده در زندگىِ عمومى) در «فراخودِ» او تأثير مىگذارند. چنانكه خواهيم ديد، «نهاد» و «فراخود» به رغم تمام تفاوتهاى بنيادينشان، واجد يك ويژگىِ مشترك هستند: اين دو [ نيروى كنشگر روان ] تأثيرات گذشته را بازنمايى مىكنند ــ «نهاد» بازنمود تأثير وراثت است و «فراخود» در اصل بازنمود تأثيرات اشخاص ديگر ــ ، حال آنكه «خود» عمدتا حاصل تجربياتِ فرد است و به عبارت ديگر، رخدادهاى اتفاقى و در زمان حاضر محتواى آن را تعيين مىكنند.
مىتوان فرض كرد كه اين توصيف كلى و اجمالى از دستگاه روان انسان، در مورد جانوران عالى كه ذهنى شبيه به ذهن انسان دارند نيز صادق است. هر موجودى كه مانند انسان در كودكى به مدتى طولانى [ به والدينش ] وابسته باشد، قاعدتا واجد «فراخود» است. ناگزير بايد فرض كنيم كه «خود» متمايز از «نهاد» است. در روانشناسىِ حيوانات هنوز به مسأله جالبى كه در اينجا ارائه كرديم پرداخته نشده است.
فصل 2
نظريه غرايز
قدرت «نهاد» مبيّن هدف واقعىِ زندگىِ موجود زنده منفرد است. اين هدف عبارت است از ارضاء نيازهاى ذاتىِ موجود زنده. هدفى مانند زنده نگاه داشتن خويشتن يا محافظت از خويش در برابر انواع خطرات از طريق اضطراب را نمىتوان به «نهاد» نسبت داد. اين اهدافِ اخير به «خود» تعلق دارند، يعنى همان كنشگرى كه ضمن ملحوظ كردن دنياى بيرون، مساعدترين و كمخطرترين راه ارضاء را مىيابد. ممكن است «فراخود» نيازهاى جديدى را مطرح كند، اما نقش عمده اين كنشگر همچنان محدود ساختن ارضاءهاست.
آن نيروهايى كه بنا به فرض ما در پسِ تنشهاى ناشى از نيازهاى «نهاد» قرار دارند، غرايز ناميده مىشوند. آنها بازنمود خواستههاى بدن از ذهن هستند. غرايز به رغم اينكه علت غايىِ همه فعاليتهاى انسان هستند، اما ماهيتى محافظهكارانه دارند. هر وضعيتى كه موجود زنده به آن نائل شده باشد، به مجرد كنار گذاشته شدنِ آن وضعيت، باعث گرايشى به استقرار مجدد آن مىگردد. بدينسان مىتوان تعداد نامشخصى از غرايز را از هم تميز داد و در واقع در عرف عام نيز اين تمايزات گذاشته مىشوند. ليكن براى ما اين پرسش مهم مطرح مىشود كه آيا مىتوان معدودى غريزه بنيانى را سرچشمه همه اين غرايز بىشمار دانست. ما دريافتهايم كه غرايز قادرند هدف خود را عوض كنند (از طريق جابهجايى(4)) و همچنين اينكه غرايز مىتوانند جايگزين يكديگر شوند، به اين صورت كه انرژىِ يك غريزه به غريزهاى ديگر انتقال مىيابد. اين فرايند اخير را هنوز به اندازه كافى نمىشناسيم. پس از مدتها ترديد و دودلى، فرض را بر اين گذاشتهايم كه صرفا دو غريزه اساسى وجود دارند كه عبارتاند از اروس و غريزه ويرانگر. (تباين بين غريزه صيانت نَفْس و غريزه صيانت نوع و نيز تباين بين عشق به «خود» و عشق به مصداق اميال، به اروس مربوط مىشود.) هدف غريزه بنيانىِ اول عبارت است از برقرارى وحدتهاى هر چه بيشتر و حفظ آنها، يا ــ بهطور خلاصه ــ پيوند دادن. برعكس، هدف غريزه بنيانىِ دوم عبارت است از گسستن پيوندها و ــ از اين طريق ــ ويرانگرى. مىتوان چنين فرض كرد كه هدف غايىِ غريزه ويرانگر اين است كه موجود زنده را به حالتى غيرآلى سوق دهد. به همين سبب، اين غريزه را غريزه مرگخواهى نيز مىناميم. اگر چنين فرض كنيم كه جانداران پس از پديدههاى بىجان به وجود آمدند و [ در واقع ] از آن پديدهها منشأ گرفتند، آنگاه غريزه مرگخواهى با قاعدهاى كه مطرح كردهايم سازگار است، يعنى اين قاعده كه غرايز به بازگشت به حالتى پيشين گرايش دارند. اين قاعده را نمىتوانيم در مورد اروس (يا غريزه عشق) صادق بدانيم. انجام دادن اين كار در حكم پذيرش اين پيشفرض است كه گوهر حيات در گذشته يك وحدت بوده است كه بعدها دچار انشقاق گرديد و اكنون در تقلاى وحدتِ دوباره است.(5)
در كاركردهاى زيستشناختى، اين دو غريزه اساسى در تخالف با يكديگر عمل مىكنند و يا با هم تركيب مىشوند. بدينسان، عمل خوردن يك جور ويرانگرى در مورد چيزى است كه خورده مىشود با اين هدف كه نهايتا آن چيز [ در بدن ] ادغام گردد. نيز عمل ج ن س ى نوعى عمل تعرضجويانه است كه با هدف تنگاتنگترين وحدتها صورت مىگيرد. اين عملكردِ همگام و متقابلاً مخالفِ دو غريزه اساسى، تنوع تمامعيار پديدههاى حيات را موجب مىگردد. قياس اين دو غريزه بنيانى را مىتوان از قلمرو جانداران به دو نيروى مخالف (جاذبه و دافعه) كه بر دنياى غيرآلى سيطره دارند، بسط داد.(6)
تغيير در نسبتهاى تلفيق غرايز، به ملموسترين نتايج منجر مىگردد. افزايش تعرضجويىِ جنسى، عاشق را به قاتل جنسى تبديل مىكند، حال آنكه كاهش شديد عامل تعرضجويانه همان فرد را خجالتى يا عِنّين مىسازد.
ممكن نيست بتوان هيچيك از دو غريزه اساسى را به يكى از حوزههاى ذهن محدود ساخت. ويژگىِ آنها، حضور فراگيرشان است. مىتوان وضعيت اوليه را آن وضعيتى در نظر گرفت كه كل انرژىِ موجودِ اروس (كه از اين پس با عنوان «نيروى شهوى» [ يا «ليبيدو» [ به آن اشاره خواهيم كرد) در «خود»ـ نهادِ هنوز متمايز نشده وجود دارد و كارش خنثى ساختن آن گرايشهاى ويرانگرى است كه همزمان وجود دارند. (اصطلاحى مشابه با «نيروى شهوى» كه بتوان براى توصيف انرژىِ غريزه ويرانگر به كار برد، نداريم.) در مرحلهاى بعد، كم و بيش به سهولت مىتوانيم بىثباتيهاى نيروى شهوى را دنبال كنيم، اما انجام دادن اين كار در مورد غريزه ويرانگر دشوارتر است.
تا زمانى كه غريزه مذكور در درون عمل مىكند (مانند غريزه مرگ)، نامشهود باقى مىمانَد و صرفا هنگامى مورد توجه ما قرار مىگيرد كه به صورت غريزهاى ويرانگر به بيرون معطوف گردد. به نظر مىرسد كه اين معطوف شدن غريزه به بيرون، براى صيانت فرد ضرورتا بايد صورت پذيرد. دستگاه عضلانىِ بدن اين وظيفه را انجام مىدهد. با تشكيل «فراخود»، مقاديرى معتنابه از غريزه تعرضجويى در داخل «خود» جاى مىگيرند و در آنجا به شكلى خودويرانگرانه عمل مىكنند. اين يكى از خطراتى است كه در مسير رشد فرهنگى، براى سلامتِ انسانها پيش مىآيد. بهطور كلى، جلوگيرى از تعرضجويى كارى مضر است كه به ناخوشى (يا مريض شدن) مىانجامد. رفتار شخصِ فوقالعاده خشمگين شده، غالبا نشان مىدهد كه گذار از تعرضجويىِ ممانعت شده به خودويرانگرى به اين صورت است كه وى تعرضجويىاش را به خويش معطوف مىكند: چنين شخصى موهايش را از سر مىكَنَد يا با مشت به سر و صورت خود مىكوبد، گرچه واضح است كه او ترجيح مىداده اين رفتار را با كسى غير از خودش انجام دهد. در هر وضعيتى، به هر حال بخشى از خودويرانگرى در درون [ «خود» ] باقى مىمانَد، تا اينكه سرانجام اين خودويرانگرى موفق به كُشتن فرد مىشود و اتمام يا تثبيت(7) نامطلوبِ نيروى شهوىِ او احتمالاً نمىتواند مانع اين امر گردد. پس بهطور كلى چنين مىتوان پنداشت كه فرد به سبب تعارضهاى درونىاش مىميرد، ولى نوع به دليل ناموفق ماندن مبارزهاش با دنياى بيرون مىميرد، يعنى زمانى كه انطباقهايش براى مواجهه با تغييرات دنياى بيرون كافى نيست.
مشكل بتوان درباره عملكرد نيروى شهوى در «نهاد» و «فراخود» سخنى گفت. هرآنچه درباره نيروى شهوى مىدانيم به «خود» مربوط مىشود، يعنى همان كنشگرى كه تمام نيروى شهوىِ موجود ابتدا در آن ذخيره مىشود. اين حالت را خودشيفتگىِ اوليه مطلق مىناميم.(8) اين حالت تا آن زمانى ادامه مىيابد كه «خود» شروع به نيروگذارىِ روانى(9) در انديشههاى مربوط به مصداقهاى اميال [ يا «اُبژهها» ] با نيروى شهوى مىكند و به عبارت ديگر نيروى شهوىِ مبتنى بر خودشيفتگى را به نيروى شهوىِ متمركز بر مصداق اميال(10) تبديل مىكند. در سرتاسر عمر، «خود» نقش منبع بزرگى را دارد كه نيروگذاريهاى روانىِ شهوى از آن به مصداقهاى اميال معطوف مىگردند و هم اينكه دوباره به داخل آن بازگردانده مىشوند، درست همانگونه كه يك آميب با پاهاى كاذبش رفتار مىكند.(11) فقط وقتى كسى كاملاً عاشق مىشود است كه بخش عمده نيروى شهوى به مصداق اميال انتقال مىيابد و آن مصداق تا حدودى جاى «خود» را مىگيرد. يكى از ويژگيهاى نيروى شهوى كه در زندگى اهميت دارد، تحرك آن يا سهولت گذار آن از يك مصداق اميال به مصداقى ديگر ــ است. تحرك را بايد نقطه مقابل تثبيت نيروى شهوى به مصداقهاى خاص دانست كه غالبا تا پايان عمر ادامه مىيابد.
بىترديد مىتوان گفت كه نيروى شهوى از منابعى جسمى برخوردار است و به عبارت ديگر از اندامها و اجزاء گوناگونِ بدن به «خود» سرازير مىشود. اين ارتباط را به روشنترين وجه در مورد آن بخش از نيروى شهوى مىتوان ديد كه ــ بنا به هدف غريزىاش ــ تحريك ج ن س ى ناميده مىشود. بارزترين اجزاء بدن كه اين نيروى شهوى از آنها نشأت مىگيرد، با نام نواحىِ شهوتزا مشخص مىگردند، هرچند كه در حقيقت كل بدن ناحيهاى شهوتزا از اين نوع است. بخش بزرگى از آنچه در خصوص اروس (به سخن ديگر، درباره مظهر اروس يعنى نيروى شهوى) مىدانيم، از طريق مطالعه راجع به كاركرد جنسىِ انسان حاصل آمده است، كاركردى كه در واقع بر حسب نظرگاه غالب ــ هرچند نه برحسب نظريه ما ــ با اروس مطابقت دارد. ما توانستهايم دريابيم كه ميل وافرِ ج ن س ى ــ كه لاجرم اثر بسزايى در زندگىِ ما خواهد گذاشت ــ چگونه از تأثيرات پى در پىِ تعدادى از غرايز به تدريج به وجود مىآيد، غرايزى كه بازنمود نواحى شهوتزاى خاصى هستند.
فصل 3
تكوين كاركرد ج ن س ى
بر حسب نظرگاه غالب، حيات ج ن س ىِ انسان اساسا در اين خلاصه مىشود كه بكوشد تا اندامهاى تناسلىِ خود را در تماس با اندامهاى تناسلىِ شخصى از جنس مخالف قرار دهد. كارهاى ديگرى كه به منزله اَعمال جانبى و مقدماتى ملازمِ اين عمل تلقى مىشوند، عبارتاند از بوسيدن اين بدنِ غيرخودى، نگريستن به آن و نيز لمس كردن آن. گمان مىشود كه اين كوشش به هنگام بلوغ آغاز مىگردد (يعنى در سن باليدگىِ ج ن س ى) و توليدمثل را امكانپذير مىسازد. با اين حال، انسان از ديرباز حقايق خاصى را مىدانسته است كه در چارچوب تَنگِ اين نظرگاه نمىگنجد. [ حقايق مذكور بدين قرارند: ] 1. اين حقيقتى درخور ملاحظه است كه برخى از انسانها صرفا به افرادى از جنسِ خود و نيز به اندامهاى تناسلىِ آنان گرايش دارند. 2. اين موضوع نيز به همان اندازه درخور توجه است كه اميال برخى ديگر از انسانها دقيقا كاركردى ج ن س ى دارند، ليكن اين اشخاص در عين حال به اندامهاى تناسلى و كاربرد معمولِ اين اندامها كاملاً بىاعتنا هستند. اين نوع اشخاص، اصطلاحا «منحرف» ناميده مىشوند. 3. سرانجام اين نيز موضوع درخور توجهى است كه برخى از كودكان از اوان بچگى به اندامهاى تناسلى خود علاقه نشان مىدهند و نشانههاى تحريك آن اندامها را در آنها مىتوان مشاهده كرد. (به همين سبب، كودكان يادشده منحط تلقى مىگردند.)
از جمله به دليل همين سه حقيقتِ ناديده انگاشته شده، روانكاوى با همه عقايد عاميانه در خصوص تمايلات ج ن س ى به مخالفت برخاست و البته موجب حيرت و حاشاى بسيارى كسان شد. عمدهترين يافتههاى روانكاوى [ درباره جنسيت ] بدين قرارند:
الف. حيات ج ن س ى صرفا در سن بلوغ آغاز نمىگردد، بلكه نمودهاى آشكار آن اندكى پس از تولد شروع مىشوند.
ب. ضرورى است كه بين دو مفهومِ «ج ن س ى» و «تناسلى» اكيدا تمايز گذاريم. شِقِ اول مفهومى عام و دربرگيرنده اَعمالى است كه ربطى به اندامهاى تناسلى ندارند.
پ. حيات ج ن س ى از جمله التذاذ از نواحى مختلف بدن را شامل مىشود و اين همان كاركردى است كه متعاقبا به منظور توليدمثل مورد بهرهبردارى قرار مىگيرد. اين دو كاركرد به ندرت با يكديگر بهطور كامل مقارن مىشوند.
ادعاى اول ــ كه بيش از بقيه دور از انتظار است ــ طبيعتا بيشترين توجه را به خود جلب كرده است. پى بردهايم كه در اوان طفوليت نشانههايى از فعاليت جسمانى وجود دارند كه فقط تعصب ديرينه مانع از ج ن س ى دانستن آنها مىشود. اين فعاليت به پديدههاى روانىاى مربوط مىشود كه بعدها در حيات شهوانىِ بزرگسالان به آنها برمىخوريم، پديدههايى از قبيل تثبيت به مصداقهاى خاصى از اميال، غيرت ج ن س ى و غيره. اما همچنين دريافتهايم كه اين پديدههاى اوان طفوليت، بخشى از روند منظم رشد هستند و با افزايش تدريجى، در اواخر پنج سالگى به اوج مىرسند و سپس فروكش مىكنند. طى اين فروكش، پيشرفت [ تمايلات ج ن س ىِ كودك ] دچار وقفه مىشود، بسيارى چيزها از يادش مىرود و او به ميزان زيادى پسرفت مىكند. پس از پايان اين دوره به اصطلاح نهفتگى(12) حيات ج ن س ى بار ديگر با بلوغ به پيش مىرود، به گونهاى كه مىتوان گفت در اين مرحله، حيات ج ن س ى دوباره شكوفا مىشود. از اينجا به اين حقيقت مىرسيم كه آغاز حيات ج ن س ى دو مرحلهاى است، يعنى طى دو موج جداگانه صورت مىگيرد. تا آنجا كه مىدانيم، اين موضوع فقط در مورد آدميان صادق است و البته تأثير بسزايى در تكامل تدريجىِ ويژگيهاى انسان دارد.(13) اين موضوع بىاهميت نيست كه به استثناى معدودى از خاطرات بازمانده، بقيه رخدادهاى اين مرحله آغازين از زندگى دچار فراموشىِ كودكى مىشوند. ديدگاههاى ما در خصوص سببشناسىِ روانرنجوريها(14) و راهكار ما براى درمان بيماران از طريق تحليل، از همين اسستنتاجها به دست آمدهاند. يافتن ريشه فرايندهاى رشد در اين مرحله آغازينِ زندگى، همچنين شواهدى در اثبات برخى ديگر از نتيجهگيريهاى ما فراهم آورده است.
نخستين اندامى كه از زمان تولد به بعد به صورت يك ناحيه شهوتزا پديد مىآيد و خواستههايى شهوى به ذهن متبادر مىكند، دهان است. در وهله اول، همه فعاليتهاى روانى معطوف به ارضاى نيازهاى آن ناحيه از بدن است. البته اين ارضاء در اصل با هدف خوراكرسانى به بدن براى حفظ جان صورت مىگيرد؛ ليكن شناخت كار اندامهاى بدن را نبايد با روانشناسى اشتباه گرفت. اصرار سرسختانه نوزاد براى مكيدن شير از مادر، در همان مراحل آغازينِ زندگى حكايت از نياز به ارضاء شدن دارد، ارضائى كه گرچه سرمنشأ و بانىاش تغذيه شدن است، اما صَرفنظر از خوراكخواهى كوششى براى كسب لذت است و به همين سبب مىتوان و بايد آن را اصطلاحا كوششى جنسى ناميد.
از همين مرحله دهانى، تكانههاى(15) دگرآزارانه همزمان با درآمدن دندانها گهگاه رخ مىدهند. مقدار اين تكانهها در مرحله دوم [ رشد روانى ج ن س ىِ كودك ] به مراتب بيشتر مىشود، مرحلهاى كه ما آن را دگرآزارانه ـ مقعدى مىناميم زيرا در آن زمان كودك به دنبال ارضاء شدن از راه تعرضجويى و نيز از راه كاركرد دفع است. دليل موجّه ما براى اينكه ميل وافر به تعرضجويى را از جمله خصايص نيروى شهوى مىدانيم، بر پايه اين ديدگاه استوار است كه دگرآزارى در واقع چيزى نيست مگر تلفيق غريزىِ اميال وافرِ كاملاً شهوى و اميال وافرِ كاملاً ويرانگرانه، تلفيقى كه از آن پس با شدت و قوّت و بىوقفه ادامه مىيابد.(16)
مرحله سوم [ رشد روانى ج ن س ىِ كودك ] ، مرحله قضيبى ناميده مىشود. به عبارتى مىتوان گفت كه اين مرحله پيشدرآمد شكل نهايىِ حيات ج ن س ى است و از همان زمان بسيار به آن شباهت دارد. بايد توجه داشت كه اين نه اندامهاى تناسلىِ زن و مرد بلكه [ صرفا ] اندام مذكر (قضيب) است كه در اين مرحله نقشى ايفا مىكند. اندامهاى تناسلىِ مؤنث تا مدتها ناشناخته باقى مىمانند. بدينترتيب مىبينيم كه كودكان در تلاش براى فهم فرايندهاى ج ن س ى، بر نظريه ديرينه ريزشگاهى(17) صحّه مىگذارند، نظريهاى كه دليل موجّهِ تكوينى نيز دارد.(18)
با شروع و ادامه يافتن مرحله قضيبى، تمايلات ج ن س ىِ اوانِ دوره كودكى به اوج مىرسند و سپس به زوال نزديك مىشوند. لذا، پيشينه [ رشد روانى ـ ج ن س ىِ ] دختران و پسران با يكديگر متفاوت است. فعاليت فكرىِ هر دوى آنان اكنون در خدمت تحقيقات ج ن س ى قرار گرفته است. پيشينه يادشده هم در دختران و هم در پسران با فرض حضور عام قضيب مورد بررسى قرار مىگيرد. ليكن در مرحله بعدى، مسير [ رشد ] دو جنس مذكر و مؤنث از هم جدا مىگردد. پسربچه وارد مرحله اُديپى مىشود؛ [ نتيجتا ] وى با دست با آلت خود بازى مىكند و همزمان در خصوص انجام كارى با آن در مورد مادرش خيالپردازى مىكند، تا اينكه ــ هم به سبب هراس از خطر اختگى و هم به دليل ديدن فقدان قضيب در افراد مؤنث ــ دچار بزرگترين ضايعه روحى در زندگىِ خويش مىشود و اين ضايعه باعث آغاز دوره نهفتگى با همه پيامدهايش مىگردد. دختربچه، پس از تلاش بىثمر براى انجام همان كارى كه پسربچه انجام مىدهد، عدم برخوردارىِ خود از قضيب ــ يا در واقع حقارت كليتوريسِ خود ــ را درمىيابد و اين موضوع تأثيراتى پايدار در رشد شخصيت او بر جاى مىگذارد. دختربچه در نتيجه اين ناكامىِ اوليه در رقابت با پسربچه، غالبا در بدو امر از حيات ج ن س ى كلاً روى برمىگرداند.
اشتباه است اگر تصور كنيم كه اين سه مرحله به شكلى مشخص يكى پس از ديگرى روى مىدهند. چه بسا يكى از اين مراحل علاوه بر ديگرى رخ دهد؛ همچنين ممكن است كه اين مراحل با يكديگر مصادف شوند و همزمان رخ دهند. در مراحل اوليه، غرايز گوناگون انسان كسب لذت را مستقل از يكديگر آغاز مىكنند. در مرحله قضيبى، آرام آرام سامانى شروع به شكلگيرى مىكند كه ساير اميال وافر را تابع اولويت اندامهاى تناسلى مىسازد. شكل گرفتن اين سامان، مبيّن آغاز هماهنگ شدن ميل عمومى به لذت با كاركرد ج ن س ى است. سامان يادشده صرفا در سن بلوغ به كمال مىرسد و اين، حكم مرحله تناسلى و چهارم [ در رشد روانى ج ن س ى ] را دارد. آنگاه وضعيتى ايجاد مىشود كه در آن: 1. برخى از نيروگذاريهاى روانىِ شهوى به قوّت خود باقى مىمانند؛ 2. بقيه اين نيروگذاريها به صورت اَعمالِ مقدماتى و جانبى در كاركرد ج ن س ى ادغام مىشوند، اَعمالى كه موجب به اصطلاح پيشلذت مىگردند؛ 3. ساير اميال وافر از اين سامان بيرون رانده و يا كلاً فرو نشانده مىشوند (سركوبى)(19) يا اينكه به شكلى ديگر در «خود» به كار مىروند، به اين ترتيب كه ويژگيهاى منش را به وجود مىآورند يا با جابهجايىِ اهدافشان والايش(20) مىشوند.
اين فرايند گهگاه با اِشكالات و كاستيهايى از سر گذرانده مىشود. بازدارندههاى(21) تكوينِ اين فرايند، خود را به شكل انواع و اقسام اختلالها در حيات ج ن س ىِ فرد آشكار مىسازند. وقتى چنين شده باشد، درمىيابيم كه نيروى شهوى به وضعيتهايى در مراحل قبلى [ رشد روانى ـ ج ن س ى ] تثبيت شده است. ميل وافرِ اين مراحل ــ كه ربطى به هدف بهنجارِ [ عملِ [ ج ن س ى ندارد ــ انحراف ج ن س ى نام دارد. براى مثال، يكى از اين بازدارندههاى رشد، هنگامى كه تبلور آشكار داشته باشد، عبارت است از همجنسگرايى. تحليل روانكاوانه نشان مىدهد كه در تمامى موارد، نوعى علقه هم جنسگرايانه به مصداق اميال وجود دارد و در اكثر موارد اين علقه به شكلى نهفته تداوم مىيابد. آنچه باعث پيچيدگىِ وضعيت مذكور مىگردد اين است كه معمولاً فرايندهاى لازم براى نيل به رشدِ بهنجار بهطور كامل حاضر يا غايب نيستند، بلكه تا حدودى فراهم مىشوند و لذا نتيجه نهايى منوط به روابط كمّى است. درست است كه در اين اوضاع و احوال، سامان تناسلىِ فرد حاصل مىآيد، ليكن آن بخشهايى از نيروى شهوى كه با بقيه قسمتها پيشرفت نكردهاند و همچنان به اهداف و مصداقهاى اميالِ پيشاتناسلى تثبيتشده ماندهاند در آن وجود ندارند. چنانچه ارضاء تناسلى وجود نداشته باشد يا مشكلاتى در دنياى واقعىِ بيرون پيدا شوند، اين ضعفْ خود را اينگونه نشان مىدهد كه نيروى شهوى به بازگشت به نيروگذاريهاى شهوىِ اوليهاش گرايش مىيابد (واپسروى.)(22)
در اين مطالعه كاركردهاى ج ن س ى، توانستهايم دو كشف را بدوا و بهطور مقدماتى با يقين درست بدانيم يا در واقع حدس بزنيم كه اين دو كشف درست هستند، كشفهايى كه در قسمتهاى بعدى خواهيم ديد در كل حوزه موضوعى كه بررسى مىكنيم [ يعنى روانكاوى [ واجد اهميت هستند. [ دو كشف يادشده بدين قرارند: ] اولاً، نمودهاى بهنجار و نابهنجارى كه ما مشاهده مىكنيم (به عبارت ديگر، پديدارشناسىِ موضوع) مىبايست از منظر پويششناسى و نظام اقتصادىِ آنها توصيف شوند (در اين مورد، از منظر توزيع كمّىِ نيروى شهوى). ثانيا، علت اختلالهايى كه ما مطالعه مىكنيم مىبايست در پيشينه رشدِ فرد ــ يعنى در رخدادهاى اوايلِ زندگىاش ــ جستجو شود.
فصل 4
ويژگيهاى روان
[ تا به اينجاى بحث، ] توصيفى از ساختار دستگاه روان و نيز آن نيروها و انرژي هايى كه در آن فعال هستند به دست دادهام؛ همچنين در نمونهاى بارز معلوم كردهام كه اين انرژي ها (عمدتا نيروى شهوى) چگونه خود را به صورت كاركردى بدنى سامان مىدهند، كاركردى كه هدف از آن حفظ جان است. [ اما ] هيچ قسمتى از اين بحث ماهيت كاملاً ويژه امر روانى را معلوم نكرده است، البته به جز اين حقيقت تجربى كه اين دستگاه و اين انرژيها شالوده كاركردهايى هستند كه حيات روانى مىناميمشان. اكنون مىخواهم به بحث در خصوص موضوعى بپردازم كه بهطرز بىهمتايى شاخصِ امر روانى است و در واقع طبق عقيدهاى بسيار پرطرفدار چنان با آن مطابقت مىكند كه هيچ موضوع درخور بررسىِ ديگرى در اين زمينه باقى نمىمانَد.
نقطه آغاز اين بررسى، حقيقتى بىنظير است كه هيچ تبيينى يا تشريحى را برنمىتابد، يعنى حقيقتى به نام ضمير آگاه. با اين حال، اگر كسى از ضمير آگاه سخن به ميان آوَرَد، ما بلافاصله و بنا بر تجربيات شخصىِ خودمان معناى اين اصطلاح را مىدانيم.(23) اين فرض كه امر روانى منحصر به ضمير آگاه است، بسيارى از مردم را ــ چه آنان كه علم روانشناسى مىدانند و چه آنها كه اين علم را نمىشناسند ــ قانع مىكند. در آن صورت، هيچ كار ديگرى براى روانشناسى باقى نمىمانَد مگر اينكه در پديدههاى روانى فرق بين [ مفاهيمى از قبيل [ ادراك، احساس، فرايند انديشه و اراده را مشخص سازد. ليكن در اين مورد اتفاق نظر وجود دارد كه اين فرايندهاى آگاهانه، به وجود آورنده زنجيرههاى ناگسسته و فىنفسه كامل نيستند. بدينترتيب ناگزير بايد چنين فرض كرد كه فرايندهاى جسمانى و بدنىاى توأم با فرايندهاى روانى وجود دارند كه لزوما بايد كاملتر از زنجيرههاى روانى بدانيمشان، زيرا برخى از آنها واجد فرايندهاى آگاهانه متناظر هستند و برخى ديگر فاقد اين فرايندهاى متناظر. اگر چنين باشد، آنگاه البته موجّه خواهد بود كه در روانشناسى تأكيد را بر اين فرايندهاى بدنى بگذاريم، اُس و اساسِ راستينِ امر روانى را در آنها ببينيم و به دنبال ارزيابىِ ديگرى از فرايندهاى آگاهانه باشيم. ليكن اكثر فلاسفه و نيز بسيارى ديگر از مردم، درستىِ اين ديدگاه را مورد ترديد قرار مىدهند و اعلام مىدارند كه تناقضگويى است اگر بگوييم كه امر روانى مىتواند ناخودآگاهانه باشد.
اما اين دقيقا همان ديدگاهى است كه روانكاوى خود را ناگزير از تأكيد گذاشتن بر آن مىداند و در واقع دومين فرضيه بنيادينِ اين نظريه است. اين ديدگاه پديدههاى ظاهرا بدنىِ توأم با فرايندهاى روانى را به مفهوم راستينِ كلمه امرى روانى مىداند و لذا در وهله نخست به كيفيتِ آگاهانه اهميتى نمىدهد. البته اين فقط نظريه روانكاوى نيست كه چنين ديدگاهى دارد. برخى از انديشمندان (مانند تئودور ليپس(24)) همين نظر را با همين تعبيرات بيان داشتهاند. همچنين ناخرسندىِ عمومى از عقيده معمول در خصوص امر روانى، هر چه بيشتر به اين خواسته مبرم دامن زده است كه مفهوم امر ناخودآگاه در انديشه روانشناسانه ملحوظ گردد، گرچه بايد افزود كه اين خواسته چنان شكل نامعين و مبهمى به خود گرفته است كه بعيد مىنمايد تأثيرى در اين علم باقى گذارد.
البته ممكن است چنين به نظر آيد كه اين مجادله بين روانكاوى و فلسفه، مجادلهاى كماهميت درباره تعاريف است؛ به بيان ديگر، چه بسا عدهاى فكر كنند كه مسأله بر سر اين است كه آيا نام «روانشناختى» را براى اشاره به كدام زنجيره پديدهها بهكار بايد برد. اما در حقيقت اين مرحله فوقالعاده اهميت يافته است. روانشناسىِ ضمير آگاه از زنجيرههاى گسستهاى كه آشكارا منوط به امرى ديگر بودند هرگز فراتر نرفت؛ حال آنكه، ديدگاهِ متقابل ــ كه امر روانى را فىنفسه ناخودآگاه مىپنداشت ــ روانشناسى را قادر ساخت تا همچون ساير علومِ طبيعى جايگاه خود را بيابد. فرايندهايى كه روانشناسى مورد بررسى قرار مىدهد، به خودى خود همانقدر ناشناختنىاند كه فرايندهاى مورد بررسى در ساير علوم، مانند شيمى يا فيزيك؛ ليكن مىتوان قانونمنديهاى اين فرايندها را مشخص ساخت و روابط و وابستگيهاى متقابلشان را به نحوى منسجم و به تفصيل دنبال كرد. خلاصه كلام اينكه مىتوان به «دركى» از حوزه پديدههاى طبيعىِ مورد نظر دست يافت. اين كار را نمىتوان انجام داد مگر از راه مطرح كردن فرضيههاى نو و ابداع مفاهيم نو. اما اين فرضيهها و مفاهيم را نبايد اسباب شرم ما و لذا شايسته تحقير پنداشت، بلكه برعكس بجاست كه آنها را مايه غناى علم بدانيم. مىتوان ادعا كرد كه فرضيهها و مفاهيم مذكور ارزش همان تقريبهايى را دارند كه در چارچوبهاى فكرىِ مشابه در ساير علوم طبيعى يافت مىشوند و ما مشتاقانه در پى آنيم كه همزمان با كسب تجربه بيشتر و بررسىِ اين تجربهها، بتوانيم فرضيهها و مفاهيم خود را تعديل و تصحيح و بهطور دقيقتر تبيين كنيم. اين نيز كاملاً با توقعات ما همخوانى دارد كه مفاهيم و اصول بنيادينِ علم جديد (غريزه، انرژىِ اعصاب، و از اين قبيل)تا مدتى نسبتا مديد به اندازه مفاهيم و اصول بنيادينِ علومِ كهنتر (نيرو، جرم، جاذبه، و از اين قبيل) نامعين باقى بمانند.
همه علوم مبتنى بر مشاهدات و آزمايشهايى هستند كه به واسطه دستگاه روانِ ما انسانها انجام مىشوند. ليكن از آنجا كه موضوعِ علمِ ما خودِ همان دستگاه است، قياس مذكور بيش از اين مصداق ندارد. ما مشاهداتمان را به واسطه همان دستگاهِ ادراك انجام مىدهيم، دقيقا به كمك همان گسستها در زنجيره رويدادهاى «روانى». به بيان ديگر، كار ما اين است كه با استنتاجهاى موجّه و تبديل آن به مطالب آگاهانه، ابهامها را برطرف كنيم. بدينترتيب زنجيرهاى از رويدادهاى آگاهانه را بهاصطلاح برمىسازيم كه مكمل فرايندهاى روانىِ ناخودآگاهانهاند. قطعيت نسبىِ علم روانىِ ما بر پايه نيروى الزامآورِ اين استنتاجها استوار است. هر كس كه تحقيقات ما را بهطور همهجانبه بشناسد، درخواهد يافت كه راهكار ما در برابر هر انتقادى پابرجا مىمانَد.
در اين تحقيقات، آن تمايزهايى كه ما ويژگيهاى روان مىناميم، به اجبار توجه ما را به خود معطوف مىسازند. نيازى به برشمردن ويژگيهاى آنچه «آگاهانه» مىناميم نيست. اين مفهوم همان چيزى است كه در آراء فلاسفه و عقايد عموم، ضمير آگاه نام دارد. هر امر روانىِ ديگرى از نظر ما [ جزو ] «ضمير ناخودآگاه» است. [ پذيرش اين موضوع ] ما را بىدرنگ به تقسيمبندى مهمى در ضمير ناخودآگاه رهنمون مىسازد. برخى از فرايندهاى روانى به سهولت جنبه آگاهانه مىيابند. پس از آن، فرايندهاى مذكور ممكن است جنبه آگاهانه خود را از دست بدهند، ولى مىتوانند يك بار ديگر بدون هيچ مشكلى آگاهانه شوند. اين تغيير حالات يادآور اين حقيقتاند كه بهطور كلى آگاهى حالتى است بسيار ناپايدار. امر آگاه صرفا براى يك لحظه جنبه آگاهانه دارد. چنانچه ادراكات ما بر آگاهانه بودن امر مذكور صحّه نگذارند، آنگاه تناقضى كاملاً آشكار به وجود مىآيد. علت اين تناقض را چنين مىتوان توضيح داد كه محركهاى ادراك ممكن است براى دورههايى نسبتا طولانى ادامه يابند و در نتيجه در خلال اين دورهها ادراكِ محركهاى مذكور مىتواند تكرار شود. كل اين موضوع در پيوند با ادراك آگاهانه فرايندهاى انديشه روشن مىشود: اين فرايندها نيز ممكن است تا مدتى تداوم يابند، ولى چه بسا همين فرايندها در يك چشم به هم زدن از ذهن عبور كنند. هر امر ناخودآگاهى كه اينگونه عمل مىكند ــ يعنى مىتواند حالت ناخودآگاهِ خود را به سهولت به حالت آگاه تبديل كند ــ به همين سبب ترجيحا «قادر به آگاهانه شدن» يا پيشاآگاه ناميده مىشود. ما بنا بر تجربه آموختهايم كه مشكل بتوان فرايندى روانى را يافت كه بهرغم همه پيچيدگيهايش نتواند گهگاه پيشاآگاه باقى بماند، هرچند كه چنين فرايندى معمولاً بهاصطلاح راه خود را به زور به ضمير آگاه مىگشايد. فرايندهاى روانى و نيز مفاد روانىِ ديگرى وجود دارند كه چنين راه سهلى براى آگاهانه شدن ندارند، بلكه بايد استنتاج يا تشخيص داده شوند و به روشى كه توصيف كرديم آگاهانه گردند. اصطلاح ضمير ناخودآگاه به معناى واقعىِ آن را منحصرا براى چنين مفادى به كار مىبريم.
پس مىتوان گفت كه در اين بحث، سه ويژگى را براى فرايندهاى روانى قائل شدهايم: اين فرايندها يا به ضمير آگاه تعلق دارند، يا به ضمير پيشاآگاه، يا به ضمير ناخودآگاه. اين تقسيمبندى بين سه مقوله مواد و مصالح روان كه واجد اين ويژگيها هستند، نه تقسيمبندىاى مطلق است و نه دائمى. همانگونه كه ديديم، آنچه پيشاآگاه است بى هيچ كمكى از جانب ما به آگاه تبديل مىشود؛ آنچه ناخودآگاه است مىتواند با تلاشهاى ما آگاهانه شود. در فرايند اين تبديلِ اخير، ممكن است چنين احساس كنيم كه غالبا بر مقاومتهاى(25) بسيار سرسختانهاى فائق مىآييم. وقتى كه مىخواهيم مفاد ضمير ناخودآگاهِ كسى به غير از خودمان را به ضمير آگاهش بياوريم، نبايد فراموش كنيم كه برطرف كردن آگاهانه ابهامهاى موجود در ادراكات او ــ يا، به عبارت ديگر، تفسيرى كه ما به او ارائه مىدهيم ــ هنوز بدينمعنا نيست كه موضوع ناخودآگاهانه مورد نظر را براى او به موضوعى آگاهانه تبديل كردهايم. حقيقت امر در اين مرحله اين است كه مواد و مصالح روانىِ مورد نظر به صورت دو سابقه براى او وجود دارند: يكى در تفسير مجددِ آگاهانهاى كه به وى ارائه گرديده و ديگرى در حالت اوليه ناخودآگاهِ آن. تلاشهاى پيگيرانه ما معمولاً به نتيجه مطلوب مىرسند و اين مواد و مصالح ناخودآگاه نهايتا براى آن شخص جنبه آگاهانه مىيابند؛ در نتيجه، آن دو سابقه ذهنى با يكديگر مطابقت مىيابند. ميزان تلاشى كه [ به اين منظور ] بايد به عمل آوريم، در مورد افراد مختلف فرق مىكند (اين ميزان همچنين ملاك ارزيابىِ مقاومتى است كه در برابر آگاهانه شدن مواد و مصالح مورد نظر صورت مىگيرد). براى مثال، نتيجهاى كه بر اثر تلاشهايمان در درمان روانكاوانه به دست مىآيد، ممكن است خود به خود نيز رخ بدهد: مواد و مصالح روانىاى كه بهطور معمول ناخودآگاهانه است، مىتواند خود را به مواد و مصالح پيشاآگاه تبديل كند و سپس آگاهانه مىشود. اين حالت به ميزان زيادى در مورد بيماران روانپريش(26) رخ مىدهد. از اينجا چنين استنتاج مىكنيم كه حفظ برخى از مقاومتهاى درونى، شرط ضرورىِ بهنجار بودن است. كاهش چنين مقاومتهايى ــ كه در نتيجه منجر به معلوم شدن مواد و مصالحِ ناخودآگاهانه مىگردد ــ بهطور منظم در حالت خواب رخ مىدهد و بدينسان پيششرط لازم براى شكلگيرىِ رؤيا را اجابت مىكند. برعكس، مقاومت مىتواند مواد و مصالح پيشاآگاه را موقتا دسترسناپذير و [ از بقيه ذهن [ مجزا سازد؛ نمونه اين حالت زمانى رخ مىدهد كه موضوعى را موقتا فراموش مىكنيم يا نمىتوانيم به ياد آوريم. يا يك انديشه پيشاآگاه ممكن است موقتا به حالت ناخودآگاه بازگردد؛ يكى از پيششرطهاى لطيفه ظاهرا همين وضعيت است. چنانكه در بخشهاى بعدى خواهيم ديد، اعاده فرايندها و مصالح پيشاآگاه به حالت ناخودآگاه، نقش ايضا مهمى در ايجاد اختلالات روانرنجورانه ايفا مىكند.
احتمالاً شرح كلى و سادهشدهاى كه در اينجا از نظريه سه ويژگىِ امر روانى عرضه كرديم، بيشتر منشأ سردرگمىِ بىپايان خواهد بود تا كمكى به روشن شدن بحث. ليكن از ياد نبايد برد كه در حقيقت آنچه مطرح كردهايم به هيچ وجه يك نظريه نيست، بلكه حكم يك ارزيابىِ اوليه از حقايقِ مورد مشاهدهمان را دارد. به بيان ديگر، كوشيدهايم تا حد ممكن خودِ آن حقايق را بازگوييم، نه اينكه تبيينى از آنها ارائه كنيم. پيچيدگيهايى كه اين [ ارزيابىِ اوليه [ آشكار مىسازد، شايد باعث عطف توجه به مشكلات خاصى شوند كه تحقيقات ما با آن رو به رو هستند. با اين حال، چه بسا بعضيها عقيده داشته باشند كه از راه تشريح روابط ويژگيهاى روان با حوزهها يا كنشگرانى كه در دستگاه روان مفروض كرديم [ يعنى «نهاد» و «خود» و «فراخود» ] ، به فهم دقيقترى از اين نظريه نائل خواهيم شد، هرچند كه روابط مذكور بسيار پيچيده هستند.
فرايند آگاهانه شدن مواد و مصالح روان، بيش از هر چيز با ادراكاتى پيوند دارد كه اندامهاى حسىِ ما از دنياى بيرون دريافت مىكنند. لذا از ديدگاه مكاننگارانه(27)، اين فرايند پديدهاى است كه در بيروني ترين لايه «خود» رخ مىدهد. درست است كه ما همچنين اطلاعات آگاهانهاى از درون بدن دريافت مىكنيم. اين اطلاعات همان احساسات ما هستند، احساساتى كه تأثيرشان در حيات ذهنىِ ما قاطعانهتر از تأثير ادراكات بيرونى است. بايد افزود كه در اوضاع خاصى، اندامهاى حسى علاوه بر انتقال ادراكاتِ خاصِ خودشان، رأسا اقدام به انتقال احساسات مىكنند (احساسِ درد). ليكن از آنجا كه اين احساسات (اصطلاحى كه ما در تباين با ادراكاتِ آگاهانه به كار مىبريم) همچنين از اندامهاى پايانى سرچشمه مىگيرند، و نيز از آنجا كه تمام اين اندامها را دنباله يا شاخههاى لايه قشرى مىدانيم، كماكان مىتوانيم ادعاى مطرح شده در ابتداى اين پاراگراف را صحيح بدانيم. يگانه تمايزى كه بايد در اينجا قائل شويم اين است كه در خصوص اندامهاى پايانىِ احساسات و ادراكاتِ حسى، خودِ بدن حكم دنياى بيرون را مىيابد.
سادهترين وضعيتى كه مىتوان تصور كرد عبارت است از رخ دادن فرايندهاى آگاهانه در پيرامون «خود» و حادث شدن بقيه فرايندها در ناخودآگاه «خود». در حقيقت، وضعيت غالب در حيوانات نيز احتمالاً همين است. اما اين وضعيت در انسانها از اين حيث پيچيدهتر است كه فرايندهاى درونىِ «خود» ممكن است كيفيت آگاهانه نيز كسب كنند. گفتار كه مواد و مصالح «خود» را در پيوندى محكم با بازماندهاى يادافزاىِ ادركات بصرى ــ و بهخصوص ادراكات شنيدارى ــ قرار مىدهد، همين كار را مىكند. از اين زمان به بعد، حاشيه ادراكىِ لايه قشرى را از درون نيز به ميزانى بسيار بيشتر مىتوان تحريك كرد، رخدادهاى درونى از قبيل فرايندهاى انديشه و متبادر شدن فكرها به ذهن مىتوانند جنبه آگاهانه پيدا كنند، و ابزار ويژهاى مورد نياز مىشود تا بين اين دو امكان تمايز گذارد، ابزارى به نام واقعيتآزمايى.(28) معادله «ادراك = واقعيت (دنياى بيرون)» ديگر اعتبار خود را از دست مىدهد. خطا ــ كه اكنون به سهولت مىتواند رخ دهد و در رؤيا بهطور منظم رخ مىدهد ــ توهّم ناميده مىشود.
درون «خود» ــ كه مهمترين بخش محتوياتش فرايندهاى انديشه هستند ــ كيفيتى پيشاآگاه دارد. اين مشخصه «خود» است و هيچ جزء ديگرى از دستگاه روان چنين نيست. ليكن نادرست است اگر تصور كنيم كه ارتباط با بازماندهاى يادافزاى گفتار، پيششرط ضرورىِ حالت پيشاآگاه است. برعكس، حالت مذكور ه
:: بازدید از این مطلب : 1545
|
امتیاز مطلب : 101
|
تعداد امتیازدهندگان : 27
|
مجموع امتیاز : 27